Tuesday, October 16, 2007

جنایتکاران اصلاح طلب شدند

جنایتکاران اصلاح طلب شدند

و جنایتکاران تا توانستند کشتند
و شقه شقه کردند
از دیار یقین سیاه آمده بودند گویی
و یقین داشتند که تجاوز به دختران باکره
خدمتی است الهی به قربانیان
و یقین داشتند که زجرکش کردن زندانی
هدیه ایست پیشکش از این سوی جهان به آن سوی
و یقین داشتند که شکنجه درمان درد است
برای اصلاح و ارشاد قربانی
و گناه را تخفیف می دهد
و یقین داشتند که .....
عذاب دنیوی تحفه ایست برای تخفیف عذاب اخروی
چرا که
آنها صاحبان این جهان و آن جهان بودند
و قیم انسان در هر دو سوی جهان
بدین گونه
از جنایت رسالتی انسانی ساختند
و از قتلگاه و قصابخانه، دانشگاه
و در شقاوت از هم پیشی گرفتند
و در تجاوز از هم پیشی گرفتند
و جنایت را سقفی نو زدند
و با شمشیری خون چکان
شهرها را قرق کردند
وخیل قصابان نایب امام
بر کوی و برزن طبل پیروزی نواختند
و بر میدانها پرچم افتخار بر افراشتند

در گرما گرم کشتار اما
در گرما گرم جنایت اما
مشغله ای دیگر هم داشتند
آنها جانوران گرسنه ای بودند
گرسنگی روح بیمارشان را با جنایت
گرسنگی شکمشان را با چپاول و غارت
و حقارت کشنده شان را با شقاوت
درمان می کردند
خوب که کشتار کردند
خوب که جیب هاشان لبریز شد
خوب که پروار شدند
و سنها شان که بالا رفت
وقتی قربانیان کم شدند
و کارهاشان سبک شد
وقتی به ناچار برخی باید بازنشست می شدند
شمشیرهاشان را شستند
لباسهای خون آلودشان را شستند
و در پستوی خانه پنهان کردند
ریشها و سبیلها ی خون آلودشان را اصلاح کردند
و ژست پروفسور و استاد دانشگاه گرفتند
با مداد پاک کن روشنفکری
با جوهرسیاه خودکار نویسندگی
با پرده ای از الیاف گفتمان مدنی
و تحمل و بردباری
و نفی خشونت و پایداری
با مدد رادیو فردا و آیت الله بی بی سی
با مدد جا اندازها و جاکشها ی خارج کشوری
-این ماشینهای لوکس لباس خشک کنی و رختشویی-
- این ماشینهای لوکس ظرفشویی-
که با ماده ی افیونی سیاست
کارشان شستن لباس و کاردهای خونین جانیان است
به پنهان کردن جنایاتشان پرداختند
و اصلاح طلب شدند
جنایتکاران اصلاح طلب شدند
خواستند جنایاتشان را از خاطره ها پاک کنند
خواستند تاریخ را از نو بنویسند
و خواستند که جنایت فراموش شود
و خواستند کارکرد عاطفه و مغز انسان تغییر کند
و با تیغ تیز جراحی اصلاح طلبی
به جان حافظه و خاطرات افتادند

اینچنین خواستند و میخواهند
اینچنین کردند و می کنند
تا مغزهایی که در تیررس تیرهای خلاصشان نبود
تا قلبهایی که در تیررس جوخه ها ی اعدامشان نبود
تا حلقومهایی که در دام حلقه ی دارشان نبود
و بدنهایی که در دسترس تخت شکنجه و شلاقشان نبود
را اینگونه به کشتارگاه ببرند
کشتارگاه فراموشی جنایت
این جانینان
این قیمان روح انسان
و صاحبان هر دو سوی جهان
هم چنان به رسالت خود پای بندند
روزی در زندان
و روزی در روزنامه و اینترنت
و رادیو و تلویزیون
قلب و روح و جسم انسان را با تیغ تیز اصلاح طلبی
اصلاح می کنند.











Saturday, February 24, 2007

بازآ به سرزمین من

بازآ به سرزمین من

در نگاه کدام ستاره حک شده ای
که چنین اخگری
در پگاه کدام صبح بر دمیده ای
که چنین روشنی
رفتی از این دیار و لیک یار وفادار من
دانم که چو خورشید
روزی بر دمی

سبزی چهر ه ات ز کدام چمنزار رنگ گرفت
سرخی گونه ات ز کدام گلزار جان گرفت
از نسترن بود روی سپید تو
کاین گونه
سبز و سرخ وسپید و خرمی

گر شب بتازد و پرسه زند به هر کجای
گر شحنه - شیخ گیرد و بندد به هر سرای
بارد اگر بلا ز هر سوی این جهان
دنیا اگر شود چراگاه این ددان
گر حمله ور شوند به تو ز هر کوی و برزنی
تازند به تو ز چارسوی این جهان
هم آشکارا
هم در پس پستو و در نهان
دانم که تو آیی به سر کوی من
تابی چو خورشید به سر و روی من
آزادی
ای سفر کرده ز سر زمین من
فرزند پاک و برومند سرزمین من
دیر آمدی افسوس
چه زود رفتی از کنار من
بشنو کنون قصه ی دیرین من

اندر قفای تو
ز هر سو قبیله ای
چون تشنگان دشت
روانند سوی تو
نسلی کنون فتاده به خاک
و نسلی دگر
نستوه و بی قرار
در پی کوی تو
بازآ به سرزمین من ای جان زندگی
باشد بدون تو هیچ این زندگی

23 فوریه 2007 رضا شمس

Monday, January 29, 2007

کسی هست

کسی هست


در آنسوی پنحره
درختی هست
برگ سبز ی هست
شبنمی هست
که خواب شیرین خاطرات کودکی اش را میبیند
و با آهنگ باد
چون کودکی بازی گوش
شنگو ل و مست
بر سا قه های پر ترنم و سر سبز
ملو دی آهنگ خوابهایش را می نوازد

در آنسوی پنجره
جویباری هست
رودی هست
ماهی ای هست
که رؤیای ثانیه های دریا یی اش را می بیند
و به آهنگ آب
پر جست وخیز
بر کاکل امواج سر کش و بی تاب
همرا کاروان آب
در سفری مدام
خوابهای کودکی شبنم را تعبیر می کند


در آنسوی پنجره
کسی هست
راهی هست
شهری هست
اشرفی هست
که روزهای تاریخ یک خلق را می شمارد
و به آهنگ زمان
پر جوش و خروش
با جوهر عصاره ی انسان
بر گ به برگ
رؤیا های کودکی مرا
در دفتر خاطراتش می نویسد

آری در آنسوی پنجره
کسی هست
جایی هست
که رؤیا های شیرین مرا
تعبیر می کند

29 ژانویه 2007 رضا شمس

Monday, January 22, 2007

بدنبال من و تو



بدنبال من وتو


برای من اصلن مهم نیست
به آن فکر هم نمیکنم
که تو کیستی
زنی یا مردی
جوانی یا پیری
پولداری یا فقیری
کمونیست، کافر یا مسلمانی
زرد ، سرخ، سیاه یا سفیدی
دکتر، مهندس، نویسنده یا شاعری
وسط ، بالا یا پائینی
عمله ای روزمزد نشسته به انتطار در دکه ای
یا دهقانی که در انتظار بارانی
یا حتی زنی تن فروش
که در گوشه ی چهارراه به انتظاری
برای من این چیزها مهم نیست
برای من تنها یک چیز مهم است
اینکه تو کجا ایستاده ایی
و چقدر انسانی

کراوات، پاپیون، کت و شلواریا عینک ذره بینی ات
کفش، ریش پرفسوری یا سبیل استالینیت
مد لیاس ، موها و آرایشت
اصلن چنگی به دلم نمی زند
داش داشه ی عربی می پوشی یا شلوار فرنگی
لباس کردی می پوشی یا لری
مانتو شلوار می پوشی یا دامن و مینی ژوپ غربی
روسری داری یا نداری
هم
اصلن به من مربوط نیست
من اصلن این چیزها را نمی بینم
برای من تو برهنه ای
من در خیالم تو را لخت مادرزاد می بینم
نه بیشتر و نه کمتر
و آنچه در برهنگی داری
تو آنی

برای من اصلن مهم نیست
چنگی به دلم نمی زند
رنگ موهایت سیا باشد یا طلایی
چشمهایت سبز باشد یا قهوه ای
قدت کوتاه باشد یا بلند
چهره ات زیبا باشد یا زشت
اصلن به من مربوط نیست
به تو هم مربوط نیست
تو این چیزها را بدست نیاورده ای
از کسی به عاریه گرفته ای
مال تو نیست
برای بدست آوردنش تلاشی نکرده ای
اینها را از مولکول دی .ان. آ. یت گرفته ای
تو به همان راحتی که سیاهی
میتوانستی سفید باشی
به همان راحتی که زیبایی
میتوانستی زشت باشی
من این چیزها را اصلن به رسمیت نمی شناسم
از من توقع نداشته باش
تا حد اقل تکلیفم با تو روشن نشده
زیباییت را بستایم
قد بلندت را به سرو ناز شیراز تشبیه کنم
و ابروهایت را به کمند عشاق
من در ذهنم همه ی این چیزها را از تو می گیرم
بدنبال تو و من
من تو را لخت مادرزاد می کنم
من فقط آن چیزی را می بینم
که خود به تلاش ساخته ای
نه بیشتر و نه کمتر
تو آنی

اصلن چنگی به دلم نمی زند
خودت را چگونه می بینی
هنرمندی یا که رهبر اپوزیسیونی!
صاحب سایت ، روزنامه یا تلوزیونی
نویسنده ای ، یا که روشنفکری
نخبه ای از دماغ فیل افتاده ای
یا ناجی ای کشف ناشده ای
چقدر جایزه بارت هست
یا چقدر محرم ایت الله بی بی سی ای
من این چیزها را اصلن به رسمیت نمی شاسم
تو را لخت مادر زاد می کنم
تعداد ثانیه ها و یک یک نفسهایت را می شمارم
ثانیه ها را آنقدر تقسیم می کنم تا به بی نهایت برسد
وتو و خود را
در بی نهایت ثانیه های زندگی جستجو می کنم
اینکه آن ثانیه ها کجا بودی و چه می کردی
اینکه ثانیه های امروزت کجایی و چه می کنی
من ثانیه های دیروز و امروزت را به هم پیوند خواهم زد
و تو را و خود را از ثانیه ها خلق خواهم کرد
و اینگونه
تو را و خود را تحسین خواهم کرد
یا نفرین


21 ژانویه دو هزارو هفت رضا شمس






















Sunday, January 14, 2007

آقای احمدی نژاد، آقای هیتلر متاسفم

آقای هیتلر، آقای احمدی نژاد متاسفم


آقای هیتلر من واقعا متاسفم
از تو، نه می بخشید ،از شما پوزش میطلبم
برای آنان که به تو خشونت ورزیدند
و قصد جانت را کردند
آنان که خود را بالاتر از قانون قرار دادند
و با فریب افسرانت خواستند ترا به قثل برسانند

آقای هیتلر لطفا ببخشید
بد اخلاقیهای یهودیها، کولیها و اسرای جنگی را
در اردوگاههای کار اجباری
ببخشید داد و فریاد بی ادبانه ی کودکان و زنان
هنگامی که ماموران تو ، نه ببخشید شما،
در کمال متانت
آنان را به اطاقهای گاز میبردند
شما با بزرگواری آنان را ببخشید
آنها مردمانی عادی و بی فرهنگ بودند
که تربیت درست و حسابی نداشتند

آقای هیتلر من واقعا متاسفم
از اینکه در این دنیا اینقدر بی فرهنگی و بی ادبی رونق یافته متاسفم
از اینکه هنوز ادب بشریت به حدی نرسیده که حد اقل شما را آقا صدا کند متاسفم
از اینکه مدرنیسم هنوز در خم یک کوچه است هم متاسفم
من از بابت همه ی اینها از تو، نه ببخشید، از شما معذرت میخواهم
من به عنوان شاخص فرهنگ و ادب بشریت شما را آقا ی هیتلر خطاب می کنم
لطفا آنان که شما را هیتلر خطاب می کنند را ببخشید
از بی ادبیشان خرده مگیرید
هنوز پیشرفته و مدرن نشده اند

آقای احمدی نژاد شما هم ببخشید
من یکی واقعا متاسفم
از اینکه مردم تو را ، نه ببخشید، شما را عنتری نژاد می خوانند
خونم به جوش می آید
از اینکه در کشور
"هنر نزد ایرانیان است و بس "
کسی اینقدر بی ادب باشد و آبروی فرهنگ ایران را ببرد
دلم بدرد می آید

آقای احمدی نژاد من واقعا متاسفم
از بابت بداخلاقی زندانیان اوین
آنگاه که زیر شکنجه جیغ و داد می کشیدند
و خاطر مبارک را آزرده می ساختند
آنگاه که در ردیف اعدام شعار می دادند
و براحتی نمی مردند
و دست مبارک را برای چکاندن ماشه ی تیر آخر به زحمت می انداختند
آنگاه که دخترکان زندان
به گاه تجاوز
خشمشان را به چهره ات تف می کردند
من بابت همه ی این بی تربیتی ها از شما عذز می خواهم
واقعا ببخشید
آنها انسانهای بی ادب و بی فرهنگی بودند

آقای احمدی نژاد متاسفم
عذر تقصیر مرا بپذیزید
بی ادبهای خشونت طلب را ببخشید
از اینکه شما را آقا خطاب نمی کنند
خرده به دل نگیرید
آنها آدمهای عقب مانده و بی فرهنگی هستند
ما که نمایندگان پا به گور نسل جوان هستیم
ما که نمایندگان اصیل مردم هستیم
ما که نمایندگان فرهنگ و ادب این مرز و بوم هستیم
شما را آقا خطاب می کنیم
آقای دکتر پرفسور احمدی نژاد
لطفا تاسف مرا بپذیرید
آقای هیتلر
شما هم به همچنین
13 ژانویه

Tuesday, December 26, 2006

نیایش یلدایی

نیایش یلدا


ای مهر
ای ایزد قدرت و توانایی
ای ایزد پیمان داری و زایندگی
ای ایزد شادی و روشنایی
ای ایزد داد و دادگستری
تو پیروزی
تو توانمندی
تو شکست ناپذیری
روشنایی از آن توست
شادی از آن توست
غرور از آن توست
بلند همتی از آن توست
دلیری از آن توست

ای شب دور شو
تاریکی دور شو
تباهی دور شو
غم دورشو
شکست دور شو
ناتوانی دور شو

ایدر پیروزی بتابد
شکست و غم را بتارد
ایدر مهر بزاید
شب و تاریکی را بتارد
ایدر ایزد مهر بتازد
دروند دجال را بتارد
ای دجال دروغ زن کور شو
ای دجال ستمگر کور شو
از سرزمین ما دور شو
ایدر مهر بیاید
آزادی بیاید
شادی بیاید

ای مهر
ای ایزد شکست ناپذیر، توانا و پیروز
ای ایزد دلیر،بلند همت و پیمان دار
ما را یاری کن
تا پیمانها را نشکنیم
و به عهد وفا کنیم
ما را یاری کن تا چون تو
شکست ناپذیر و بلند همت باشیم
بشود که مجاهدان و مبارزان سرزمین تو پیروز شوند
بشود که شب سیاه از این سرزمین بگریزد
بشود که آزادی و شادی بر این سرزمین بتابد
بشود که دروغ ، گرسنگی و حقارت از این سرزمین بگریزد

ای مهر
ای ایزد توانا
به روشنفکران ما شهامت و فضیلت
به مبارزان ما پیروزی و استقامت
به مردمان ما امید و طاقت
و به سرزمین ما سبزی و خرمی بده
حقارت دور شو کور شو
جهالت دور شو کور شو
روشنایی بتاب
امید بیا
داد بیا
مهر بتاب و به درآ
ایدن باد
ایدون تر باد


21 دسامبر 2006 رضا شمس


















Friday, December 15, 2006

تبریک

یک روز دیگر به روزهای تاریخی ما افزون شد روزی غرورانگیز و شادی بخش.
پیروزی عدالت در دیوان عدالت اروپا بر تجارت و بند و بست کثیف ، را به سردارن، اعضاء و هواداران مقاومت، آنها که شادیها را می کارند، و بر همه ی ایرانیان تبریک می گویم . بدون شک روزهایی غرور انگیزتر و شادی بخش تر در راهند. پس درود و به پیش برای ساختن روزهای شادی بخش باز هم بزرگتر و روز روزها، روز سرنگونی.

درود به پیش


شادیها را می کارند
خنده را مجال شکفتن می دهند
و گلها را با خون ابیاری می کنند
شادیها را با شیره ی جان می کارند
و تقسیم می کنند در دلها
آری شادیها را با شیره ی جان می کارند

اکنون مصدق بزرگ
شاد است
گویی که یکبار دیگر عدالت را در لاهه
به کرسی نشانده است
مطمئنم که از بیغو له ی احمد آباد
سالیان تنهایی و رنج را
دمی به سفره نشسته است
با جامی در دست
و خنده ای بر لب

اکنون ستار دلاور
سوزش گلوله های نامردمان را
به فراموشی نشسته است
در پشت بام باغ اتابک
بر تفنگ برنواش تکیه داده
بر بارش تیرهای چرکین نامردمان
چون شیری غران
قاه قاه می خندد
و می غرد
*"عشق اولسن سوزلر
وطن اولاد لرنا
عشق اولسن سوزلر
یاتمیون درون ایاغا
دشمن قابغندا
یاشاسین ای وطن اولاد لرم
یاشاسین یاشاسین یاشاسین
یاشاسین به پیش
یاشاسین به پیش "

امروز میرزای ما
کو چک خان ما
-او که کوچک مردم
اما کوه البرزما در مصاف نامردمان
بود-
زرهپوش برفی سپید کوه برتن
بر ستبر بالا بلند قله
آخرین لحظاتش را
به بزم نشسته است
غرور در چشمهایش می شکفد
و فرمان می راند
" درود جاغالانم
درود درود درود
درود به پیش
درود به پیش"
تا فتح قله راهی نیست
اکنون تا فردا راهی نیست



شادیها را بر روی غمها می کارند
خنده را از لبان خود بر می گیرند
و بر لبان ما می کارند
زخمهایی به عمق ابدیت
دردها و رنجها
و نامردمیهای سالیان غربت
را از کوچه های قلبهای شکسته
جارو می کنند
و غرور را می کارند
آری غرور را می کارند

امروز سرداران ما
در بزم غرور و شادی
رقصانند.

21 آذر رضا شمس


با تشکر از دوست گرامی آقای اصغر ارشی که در ترجمه قطعه ی ترکی شعر کمک کردند*

Free Website Counter
Counter